مناجات شب قدری با خداوند و توسل به امیرالمؤمنین علیهالسلام
ای چـشـم عـالم از کـرامات تو روشن ای روشـن از مـهـرت دل نـاقـابـل من ای با دل من از خودم هـم مهـربـانتـر هرگـز نـدیـدم از تو یا رب هـمزبانتر از هرچه غیر از خود رهایم کن، رهاتر تـا بـا تـو بـاشـم از هـمـیـشـه آشـنـاتــر چـشم مرا روشن کن از نـور نگـاهـت بـگـذار بـاشـم تا هـمـیـشـه در پـنـاهـت راهم بده این بار در حـصن حـصـینت در سـایـۀ لـطـف امـیــر الـمـؤمـنـیـنـت بـا عـشـق مـولا دل شـده آئـیـنـهکـاری تا نـور تو بـاشـد در این آئـیـنـه جاری ذکر لب من یا عـلی و یا عـظـیـم است من خوب میدانم که مولایم کریم است از تو چه میخواهم به جز نور ولایت جز یک نگـاه لطـف و لبخـند رضایت روشن کن از نور نگـاهت چشمِ دل را سرشار کن از نور این سرچشمه، دل را جان مرا با یک نگـاهـت شعـلهور کن از من جدایم کن به خود نزدیکتر کن تـا بـا نـگــاهـی مـحـرم اســرار گـردم فـانـی شـوم مـحـو جـمـال یــار گــردم جـان مــرا غــرق تـبـســم کـن الــهـی با من به لـطـف خـود تکـلـم کـن الـهی تا با تـمـاشـایت شـبـی مـدهـوش گـردم هم لب بـبـنـدم هم سـراپـا گـوش گـردم تا بنگـرم با چشم جان، اعجـاز حق را بـا لـهـجـۀ مـولا بـگـویـی راز حـق را تا بـشـنـوم با گـوش جـان سِرّ جـلی را در بـنـد بـنـد خـود طـنـیـن یا عـلـی را هر کس که از تو راز پنهانی شنیدهست دیگر از این دنیای فانی دل بریـدهست دنیا برای مرد حق همچون سراب است دنـیـای او خـاک قـدوم بـوتـراب اسـت هر نیـمهشب دارد دلی از بـیـم لـرزان دارد دلی لـرزانتـر از اشک یـتـیـمان لطفش همیشه میشود چون چشمه جاری تا سـهـم مـظـلـومـی نـبـاشد بیقـراری قلبش به یاد دردمندان بی شکـیب است لطـفـش پـنـاه بیپـنـاهـانِ غـریب است با او برای داغـداران مـرهـمـی هـست یعنی برای بیکسان هم هـمدمی هست ای دل! بیا ما هم سراغ از خویش گیریم راه عـلـی را مـدتـی در پـیـش گـیـریـم با اشک، گرد غـربت از دلها بگیریم گاهی سـراغ از غـربت مـولا بگـیـریم ای دل! ببین این زندگیها زندگی نیست راه من و تو، راه و رسم بندگی نیست این لحظهها فانیست، پس کاری کن ای دل! امشب بیـا و آبـروداری کن ای دل!... |